تبليغاتX
...و عشق آخرین حرف ما بود،چرا نه؟

...و عشق آخرین حرف ما بود،چرا نه؟



از آسمان شهر من
سرما می بارد امشب

تو
پشت بخار عینک من گم می شوی
من
پشت حرفهای  کریستف :
"در زندگی حس غریب ناامیدی نهفته است"
تو
به تاراج می برد چشمانت
که میان این همه رنگ
ارغوان گرفته اند
تمام زندگی ام را.
من
تمام که می شود سیگارم
پرانتزی باز می کنم
و در آن
تو را
خودم را
و کریستف را
زندانی می کنم.

پرانتز بسته.
+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1387ساعت   توسط علی صارمی  | 

میان این همه رنگ

 بی رنگی

 و دست های خالی نقاش شهر

 میان همهمه مردمان بی مقدار

مثال واژه های فرو ریخته بر دیوار

سکون مطلق جاوید می گیرند.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1387ساعت   توسط علی صارمی  | 

 

 

دیدار بعد

 

باغچه بود و یاس  بود و

 

بوته های پشت سر.

 

و انعکاس وارونه ای از دنیایی که دیده می شد

 

درون چشم های تو.

 

آه!

 

معصوم خواب های پیش از لحظه ی موعود!

 

تمام فاحشه ها ی جهان در خواب معصومند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1386ساعت   توسط علی صارمی  | 

از کدام در

از کدامین دروازه

رسوخ می کردی

و شهر شهر تنم را چگونه می گشتی

چگونه تک تک کلماتت به رعشه افتادند

و تو

تمام تنت خیس خیس می لرزید

چگونه دست های تو  آیا

به وقت گفتگوی تن با تو

تمام تکه تکه های مرا

به مهر بوییدند... 

 

 

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1386ساعت   توسط علی صارمی  | 

شب بارش ابر بود و

باد بود و توفان بود

     اینجا!

شب ایستاده بود با قامت بلندش

و نگاه می کرد مرا

وقتی که خیس کرده بود باران

تمام تاریکی را 

 اینجا!

شب انحنای پر خواهش تنش را به بستر آورده بود

کنار من

    اینجا! 

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1386ساعت   توسط علی صارمی  |